|
بی بی رقیه سلام الله علیها |
|
|
|
|
اطلاع رسانی -
اطلاع رسانی
|
|

جز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمی خواستید سر از گمراهیها در بیاورند؟!
این بود اجر رسالت مردی که سالها با عرق جبین و اشک چشم، سنگ ها را از پیش پایشان برداشته بود
تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟!
سنگدلان، بار غمت را سبک نکردند
تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب میرفتی و نیایشهایت را میخواندی، طرف دیگر... .
وقتی میان خون و آتش، صدای گریهات، دل سنگ را میلرزاند و پاهای تاول زدهات، سختیها را گلایه میکرد،
همه چشمها کور بودند و دلها سنگینتر از آن بود که بار سنگین دلت را سبکتر کند... .
صبر را از که آموخته بود؟
دستهایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگیها!
صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمیدانم! اما ایمان، همپای تو بزرگ شده بود.
همسن و سالهایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!
|