منوی اصلی

گفتگو

آخرین پیغام ها: 1 هفته, 4 روز قبل
  • [behrooz] : خدا قوت
  • [behrooz] : سلام، خسته نباشید
  • [guest_4602] : سلام خدا خیرتون بده هییتی که به مناسبت میلاد سلاطین برگزار شد خیلی خوب بود از تزیین حسینیه گرفته تا روضه خونیه حاج آقا افشین و بخصوص سینه زنیه آخرش
  • [محترق : سلام آموزش اینترنتی مداحی و ستایشگری اهلبیت(ع) با مدیریت ومطالبی بسیار به روز و جدیدکه توسط مداح احمد صدرایی تهیه و البته نگارش گردیده در سایت اختصاصی ایشان افتتاح شد[گل] حضور بفرمائید و در این امر مارو کمک بفرمائید....... یا علی مدد
  • [پوریا] : تا کاشف خون شهیدان گشتیم/دنبال پلاک و استخوان در دشتیم/مهدی اگر مجوز می داد/دنبال مزار مادرش می گشتیم
  • [شاه خی : به یادت صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت هر جمعهویرانه دل ماست .
  • [محترق : سلام با افتخار لینک شدید.....
  • [محترق : سلام
  • [......] : به نظر من با هر مناسبت یک متنی درخور همان مناسبت بگذارید هم بازدید از سایت بیشتر میشود هم مورد استفاده قرار می گیرد.
  • [n.m.a] : سلام خدا قوت

نمایش مهمان ها مابین [].

نوای دوست


توصیه های امام عصر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
صفحه اول - صفحه اول

توصیه های امام زمان(عج) به سید رشتی:

برای مطالعه به ادامه مطلب رجوع کنید

عازم سفر حج بودیم ، در یکى از منازل بین راه حاجى جبار که جلودار قافله بود نزد ما آمد و گفت : این منزل که در پیش داریم ترسناک است ،  زودتر آماده شوید تا به همراه قافله باشد و  از ما جدا   نمانید.
حدود دو ساعت و نیم حرکت  کردیم و از منزل قبلى بین راه دور شدیم که هوا تاریک شد و برف شروع به باریدن کرد بطورى که دوستان هر کدام سر خود را پوشاندند و سرعت به راه خود دادمه دادند اما من هر چه کردم که با آنها همراه باشم موفق نشدم و تنها در بین راه ماندم . از اسب پیاده شدم و در کنار راه نشستم ، بسیار مضطرب بودم ، پس از قدرى فکر کردن به این نتیجه رسیدم که همین جا بمانم تا صبح شود و به همان منزلى قبلى برگردم و با چند نفر نگهبان به قافله برسم .
در همان حال در برابر خود باغى را مشاهده کردم که در آن باغبانى بود و بابیل خود به درختان مى زد تا برف آنها فرو ریزد. باغبان پیش آمد و با کمى فاصله برابر من ایستاد و فرمود:
تو کیستى ؟
عرض کردم : دوستان همراه من رفتند و من ماندم و راه را هم نمى دانم .
فرمود: نافله (نماز مستحبى ) بخوان تا راه را پیدا کنى .
مشغول خواند نافله شدم . پس از آن دوباره آمد و فرمود: نرفتى ؟
عرض کردن : و اللّه راه را نمى دانم .
فرمود: جامعه (زیارت جامعه کبیره ) بخوان .
من جامعه را حفظ نبودم اما برخاستم و تمام زیارت جامعه را از حفظ خواندم .
دوباره آمد و فرمود: هنوز نرفتى ؟ اینجا هستى ؟
بى اختیار گریه کردم و گفتم : هنوز نرفته ام راه را نمى دانم .
فرمود: عاشورا (زیارت عاشورا) بخوان .
من زیارت عاشورا را هم حفظ نبودم اما برخاستم و زیارت عاشورا را بطور کامل با صد لعن و صد سلام و دعاى بعد از آن خواندم که دیدم باز آمد و فرمود: نرفتى ؟ هستى ؟
عرض کردم : نه تا صبح هستم .
فرمود: الان ، تو را به قافله مى رسانم . سوار الاغى شد و فرمود: پشت سر من سوار الاغ شو! من هم سوار شدم و افسار اسبم را در دست گرفتم ولى اسب حرکت نکرد:، افسار اسب را به دست گرفت و اسب حرکت کرد.
آنگاه دست خود را بر زانوى من گذارد و فرمود: شما چرا نافله نمى خوانید؟ نافله ، نافله ، نافله . باز فرمود: چرا شما عاشورا نمى خوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا.
سپس فرمود: شما چرا جامعه نمى خوانید؟ جامعه ، جامعه ، جامعه .
آنگاه یک مرتبه برگشت و فرمود: آنها رفقاى تو هستند که لب جوى آب فرود آمده اند و براى نماز صبح وضو مى گیرند.
من از الاغ پایین آمدم که سوار اسب خود شوم اما نتوانستم . او کمک کرد و مرا سوار اسب کرد و سر اسب را به طرف دوستانم گرداند. من در آن حال به این فکر فرو رفتم که این شخص چه کسى است که به زبان فارسى سخن مى گوید در حالى که در آن منطقه همه مسیحى بودند و با زبان ترکى صحبت مى کردند، از طرفى چگونه به این سرعت مرا به دوستان خود رسانید پشت سر خود نگاه کردم هیچ کس را ندیدم و اثرى از او مشاهده نکردم .

 

بفرمایید روضه

آشنایی با هیئت

بازدید کنندگان

mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز24
mod_vvisit_counterدیروز27
mod_vvisit_counterاین هفته79
mod_vvisit_counterاین ماه547
mod_vvisit_counterکل بازدیدها3769